حكيم زجاجى
585
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
تنش را بود جاى بر فرق دار * چنين است فرمان آن نامدار ببردند پور ورا بسته دست * به بغداد كشتند و كردند پست نهادند زود از تنش دور سر * ببردند سوى نشابور سر در آنجا ز دار اندر آويختند * بر او هر تنى . . . مىريختند 210 كنون حال بابك . . . * به لفظى كه باشد خوش . . . شنيدم كه اصل و نژادش نبود * از آن روى بند و گشادش نبود به اول بدانديش علاف بود * . . . بود . . . گرفتار شد * . . . بر كار شد ببردند او را به سامره زار * بر معتصم خسرو روزگار 215 بپرسيد ازاو پير روشنضمير * . . . تو چند برنا و پير به خاك اندرون رفت . . . * بگو تا بدانم من اى مستمند چنين داد مرد بنفرين جواب * بدان نامور خسرو كامياب كه از تيغ من خلق ترسد هزار * به خاك اندرون رفت حيران و زار چون من پيش او هفت جلاد بود * . . . پولاد بود 220 دوچندان از آن هر يكى كشتهاند * به خون و به خاك اندر آغشتهاند از ايشان مرا نرمتر بود دل * نباشم بدين گفته از كس خجل زده تن نمىكشتم الا . . . من * بكردم شمارش بود . . . برون زآنكه در جنگها كشتهاند * به دفتر از آن هيچ ننوشتهاند بفرمود خسرو كه درتاختند * سرش را به زخمى بينداختند 225 بكشت او و كشتند بازش به درد * به گرد بدى تا توانى مگرد بجنبد يقين ، خون مردم مريز * مشو با فروماندگان تند و تيز كه ناگه بريزند خونت به خاك * مكش خلق را تا نگردى هلاك ز نيك و بد چرخ انديشه كن * اگر زيركى نيكويى پيشه كن بدى زار و رنجور دارد تو را * ز نيكى يقين دور دارد تو را 230 ز اصحاب بابك در آن كارزار * اسير آمد آن روز [ چندين ] هزار در آن روز كاسبش درآمد به سر * بهجاماند از آن گبر هفده پسر چو تيره شد از آسمان اخترش * ز سى بود افزون به جا دخترش